پنجشنبه ۰۳ فروردین ۱۳۹۶    0:0:0
آخرین بروز رسانی : ۸ روز پیش


 
banner defult

به کوشش: حمیده سادات ذاکرزاده

 میرزا عبدالله افندی، کتابشناس برجستۀ عصر صفوی بر این باور است که سه نفر در تشیّع ایران نقش داشتند: شیخ حسن کاشی (سده 7- 8)، علّامه حلّی (م726)، محقّق کرکی (م940). این سخن، حقّ است و بدون تردید افندی آن را از سر علم و اطّلاع گفته است.

مقدمـه

 فصیح بلبل خوش لهجه، کاشی مدّاح

به مدح شاه عدو بند از مهارت طبع

اگر به سرّ خفی بود،اگر به وجه جلی

کـه بــود روضۀ آمــل ازو ریــــاض ارم

چو داد سلسلۀ هفت‌بند، دست به هم

بــرای او صله‌ها شـد زکلک غیب، رقم

(محتشم کاشانی)

میرزا عبدالله افندی، کتابشناس برجستۀ عصر صفوی بر این باور است که سه نفر در تشیّع ایران نقش داشتند: شیخ حسن کاشی (سده 7- 8)، علّامه حلّی (م726)، محقّق کرکی (م940). این سخن، حقّ است و بدون تردید افندی آن را از سر علم و اطّلاع گفته است.

دربارۀ نقش علّامه حلّی و محقّق کرکی مطالب فراوانی گفته شده است. امّا شیخ حسن کاشی، شاعری است برجسته که تمام ذوق و هنر خود را در سرایش اشعار در ستایش امیرمؤمنان؟ع؟ سپری کرده است . و در این بین هفت‌بند او در میان اهل شعر و ادب آوازه و رواج و برجستگی فوق‌العاده‌ای یافته به گونه‌ای که از سوی بسیاری از اخلاف او به منزلۀ انگاره و الگویی فخیم و زیبا نگریسته شده و مورد استقبال قرار گرفته است. مرحوم سعید هندی در کتاب هفت‌بند هفتاد‌بند، هفت‌بند حسن کاشی و مجموعۀ سیزده هفت‌بند و یک تخمیس و تضمین را گرد آورده است. اسامی شاعران عبارت است از:

1. سلیمی تونی (م854)، 2. سلطان محمّد صدقی استرآبادی استاد محتشم کاشانی (م952)، 3. محتشم کاشانی (م966)، 4. نثاری تونی (م967 یا 968)، 5. عرفی شیرازی (م999)، 6. ملّا علی صابر تبریزی (سده 10)، 7. میر حَیدرمعمّایی کاشانی (م1025 یا 1032)، 8. فیّاض لاهیجی (م1072)، 9. حاجی فتوحای مراغه‌ای (سده 11)، 10. مقبل اصفهانی (م1157)، 11.حزین لاهیجی(م1181)، 12. میر فدا علی صاحب تنها (سده 13 یا بیشتر)، 13. محمدرضاخان شاملو، 14. تضمینی از سراینده‌ای ناشناس.

امّا دربارۀ سرایندۀ تضمین پیش رو، یعنی دکتر میرضامن‌علی متخلّص به لهوی، در کتب تراجِم اثری نیافتیم. در صفحۀ عنوان این تضمین (چاپ هند) این مطالب آمده: «تضمین فارسی، اردو  به طریق مسبّع و مخمّس بر هفت بند ملّا کاشی (علیه الرحمة)مسمّی به منقبت مظهر العجائب من تصنیفات شاعر شیرین کلام مدّاح امام؟ع؟  جناب داکتر  میرضامن‌علی صاحب المتخلّص به لهوی، شاگرد جناب میرغلام‌مجیب صاحب متخلّص به مجیب لکهنوی، شاگرد جناب میرضمیر صاحب مغفور ولد حکیم میرباسط‌علی صاحب متخلّص [به] محوی اِله‌آبادی، از شاگردان مرزا فصیح صاحب مرحوم. به تاریخ چهارم ماه رمضان المبارک سنۀ 1316 هجری به مقام لکهنو محلّه فرّاشخانه وزیر گنج مطبوعه مطبع اثنا عشری عابدی علی رضوی».

هر چند این تضمین هفت‌بند کاشی مثال شعر عالی و ممتاز فارسی سرایان شبه قاره نیست، اوّلاً به مثابت برگی از دفتر فارسی سرائی‌های سدۀ اخیر آن بلاد، و ثانیاً چونان مکمّلی از برای مجموعۀ تضمین‌ها و تقلیدهای هفت‌بند کاشی، بی تردید باید در معرض دید و داوری پژوهندگان فرهنگ و تاریخ و تراث باشد، تا فراز و فرود و چه و چون و چند این تکاپوهای فرهنگی گذشتگان و دامنۀ آن، بدرستی و روشنی مورد بحث و تنقیب وفحص و تفتیش واقع شود.

همین فائده‌مندی بررسی تضمین حاضر برای پژوهندگان، ما را بر آن داشت تا به نشر آن بدین صورت دست یازیم. و دسترس اهل تتبع را به متن موجود – علی رغم ناهمواریهایی که در آن برجای مانده است – خواهان باشیم. و الله من وراءالقصد.

ما هفت‌بند کاشی را نیز با منابع ذیل مقابله و موارد اختلاف را در پاورقی ذکر کرده‌ایم:

1. دیوان حسن کاشی، به کوشش سیّد عباس رستاخیز، با مقدّمۀ حسن عاطفی، تهران، کتابخانه مجلس شورای اسلامی،چ 1، 1388هـ.ش. از آن با رمز «کا» یاد کرده‌ام.

2. هفت‌بند هفتاد‌بند(هفت‌بند حسن کاشی و مجموعه سیزده هفت‌بند و یک تخمیس و تضمین به اقتفای آن)، به کوشش زنده‌یاد سعید هندی، تهران، کتابخانه مجلس شورای اسلامی، چ1، 1388هـ.ش. رمز این کتاب را «هفت» قرار داده‌ام.

3. متن کامل هفت‌بند حسن کاشی، تصحیح نجیب مایل هروی، چاپ در مجموعۀ رسائل فارسی، دفتر پنجم، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، چ1، 1378هـ.ش. رمز این کتاب «مج» قرار داده شد.

4. متن هفت‌بند کاشی در تذکرۀ لطایف الخیال، تألیف شاه محمّد دارابی، تصحیح یوسف بیگ بابا‌پور، قم، مجمع ذخایر اسلامی، چ1، [1391هـ.ش]. به آن با رمز «تذ» اشارت کرده‌ام.

در پایان این فائدت را بیفزایم که متن هفت بند کاشی در این تضمین پیش‌رو با تمامی منابع پیشگفته تفاوتهایی دارد که بدانها در ذیل اشارت می‌کنم:

1. « بهترین نسل آدم نفس ختم المرسلین » در منابع «خیر المرسلین»

2. « بسته بر مهر تو خالق مهر حورالعین بس » در منابع «ایزد» بدل «خالق»

3. « نشتر شمـشیر شیران ، روی در شرّان نهد » در منابع «شریان» بدل «شیران»

4. « آنچه حسّان روی در زمان مصطفی » در منابع «وقتی» بدل «روی»

5. « بازوی خیبر گشایت یا امیرالمؤمنین » در منابع «زور آزمایت» بدل «خیبر گشایت»

6. «بر سریر احترامت آفتاب از زرّه کم » در منابع «سپهر» بدل «سریر»



تضمین هفت بند کاشی

‍[بند یکم]

ای‪ که پیش‌رفعتت،عرش مُعلّی شرمگین

سرنگون پیش جلالت، از ازل چرخ برین

کِی نخواند ایســـــــتاده، بر دَرت روح‌الامین

فیــض یابْ از قُبّه‌ی درگاه تو مِهر مبین

رکنِ ارکـــان فضیــلت زینت شرع متین

السلام ای‌سایه‌ات خورشید ربّ‌العالمین

آسمـان عِزّ و تمکین، آفتاب داد و دین

نـامِ نـامی، نـام پـاکِ ایـــزد جــــان آفـــرین

عروةُ‌الوُثقایِ‌حق‌ هستی‌ و هم «حبلُ ‌المتین»

‌آرزو دارم که پیـش روضـه‌ات خوانم‌

ای خوشا ذات گرامی،خادمت روح‌الامین

بنگر از چشم عنایت، بر من اندوهگین

السّلام ای‌سایه‌ات خورشید ربّ‌العالمین

آسمـانِ عزّ و تمکین، آفتاب داد و دین

صاحب تیغ دو پیـکر، خواجــه‌ی هر هشت خُلْد

رحمت خلّاق اکــــبر، خواجـــه‌ی هر هشت خُلد

همچو خالق بنده پرور، خواجه‌ی هر هشت خُلد

 ‌

مـالک سلمان و بوذر، خواجه‌ی هرهشت خُلد

بت‌شکن ساقـی کـوثر،خواجـه‌ی‌هرهشت خُلد

مفتی هر چاردفتر ، خواجه‌ی هر هشت خُلد

داور هر شش جهت، اعظم امیرالمؤمنین

قـــوّت بازوی یاسیــــن و وِقـــــار «لو کُشِف» رحمت احتشـــام قُـــل کفــــی و تاجــدار «لو کُشِف»همچو

صاحـــب اِنّــا فَتَحنــــا، افتخـــــار «لو کُشِف»

 ‌

باعــث تزئیـــــن قــــرآن، اقتـــدار «لوْ کُشِف»

زینــت اورنــــگ ایمـــان، شهریــار «لو کُشِف»

عـالِــم علــم لَدُنّــــی ، شـهســـوار «لو کُشِف»

ناصر حق، نَفْس پیغمبر ، امامُ المتّقین -

سـرگـــروه اتقیـــاء و اولیــــاء و اوصیـــــا

 در گُشا،خیبر گُشا، عقـده گشا، مشکـل گُشا

کَـس نـدانـد مَـر تـرا، اِلّا خــدا و مصطفـی

 ‌

        خیــر  محــض و وَرْثِـه دارِ حضـرت خیرالورا

زور بــازوی نبــی، دسـت زرِ دسـت خـــدا

صاحــب «یوفـون بِالنَّــذر» ، آفتــاب «اِنَّما»

قُرّةُ العین لعمرک نازشِ روح الامین

پیشـــوای سالکــان و رهنمـــای عــارفـان

همچو  احمد ذات پاکت، پاک از رجس و زیان

در جِنان رنگِ فیوضت، چون جِنانی در جِنان

 ‌

        صورت معنـایِ حق، مقصود حکمِ کُنْ فَکانْ

غایت ایجاد عالـم، علّت کـــون و مکــــان

در جهان از روی حشمـت ،چون جهانی در جهان

بر  زمین  از روی  رفعت ، آسمـانی بر زمین

پیش عدلت چون نلرزد از مگس پیلِ دمان‌

موسی عمران بداند کیستی در عِزّ و شأن

کی نتابد نَیِّرِ اعجازِ تو بر آسمـان

        بر دَرَت از کودکی سهراب می‌خواهد امان

بوده[ای]قبل از ولادت، محسن پیغمبران

در جهان از روی حشمـت، چون جهانی در جهان

بر زمین از روی رفعت، آسمـانی بر زمین

ای بِجَلْوَت از تو عرشِ رَبِّ اَعلی مُستفیض

یوسف اندر قعر چَهْ بر طورِ موسی مستفیض

شد ز ابر رحمتت هر گل به صحرا مستفیض

        وی به خلوت از تو بزم شاه بطحی مستفیض

نوح ممنون کَرَم، خضر و مسیحا مستفیض

از عطای دست فیّاض تو، دریا  مستفیض

وز ریاض نُزهت  طبع تو رضوان خوشه چین

ای ید قدرت درون پرده[ی] انوار غیب

کَس نداند غیر تو حقّا رموز کار غیب

می‌رسد از دفتر خالق به تو اخبار غیب

        سر به سر پیدا زِ آثار شمـا، آثار غیب

از ضیایِ رُخ هویدا، صورتِ اِظهار غیب

مقصد  تنزیل بَلّغ، مرکز اسرار غیب

مطلع  یَتلُوهُ شاهد، مقطع  حبل المتین

عرش پیشِ طارم اَعلایِ قدرت، سرنگون‌

می کند طوف دَرَت، خم گشته چرخ نیلگون

نیست تمثیلت به زیر آسمـانِ بی ستون

ـ

        رفعت ایوان اِجلالت زِافزونی، فزون

یافته از فهم خود، وصف تو عقل کلّ، برون

نقش بند کاف و نون، از بدو  فطرت تا کنون

ناکشیده چون مَه رخسار تو نقش  مبین

مَر تو را با این کرامت، موسیِ دریا شگاف

هست غرقِ بحرِ حیرت، موسی دریا شگاف

کی نباشد صرفِ مدحت موسی دریا شگاف

        می‌دهد بر خود فضیلت، موسی دریا شگاف

درد تو دارد به جنّت، موسی دریا شگاف

حاجب  ایوان اَمرت موسی دریا شگاف

پرده دار بام قصرت عیسیِ گردون نشین

سیّد ارباب صولت، باعث ایجاد خلق

قبله‌ی صبر و قناعت، باعث ایجاد خلق

موجب تنزیل رحمت، باعث ایجاد خلق

        صاحب تکریم و عزّت، باعث ایجاد خلق

کعبه‌ی جاه و فضیلت، باعث ایجاد خلق

صورت معنای فطرت، باعث  ایجاد خلق

بهترینِ نسلِ آدم ، نَفسِ ختم المرسلین

بر نیاید کِی زدست پر عطایت داد خلق

ای کریم دو جهان، وی مرجع فریاد خلق

مبدأ (ظ)فضل الهی، موجب بنیاد خلق

        مثل خالق ساعتی غافل نِهی از یاد خلق

وی کسِ هر بی کس و ای مرکز امداد خلق

صورت معنای خلقت باعث ایجاد خلق

بهترینِ نسلِ آدم ، نَفسِ ختم المرسلین

شد مزین از ورد تو تقوا[ی] تو دامان عمر

مثل بسم الله زیب مطلع دیوان عمر

کی تواند دیگری وارد چنین سامان عمر

        [گه]ندیدی گندمی تا زندگی بر خوان عمر

مقطع بالخیر، مضمون جلال و شان عمر

ناشنیده از زمان مهد تا پایان  عمر

بی رضای حق ز تو حرف   کراماً کاتبین -

عاجزم از گردش دوران به حق لایزال

نِی تمنّای زَرْ است از تو نخواهم ملک و مال

چون کنم وصفت، نه صفوانم نه مرد ذی کمال

        لطف فرما یا علی، بنگر به عبد خسته حال‌

کن گدای درگه خود بس همین دارم سؤال

مثل تو چون شبه  ایزد، در همه حالی محال

ور بُوَد ممکن نه الّا رحمةً للعالمین

ای شهنشاهی که اِبن عَم، رسول الله بود

مفتخر از نصرتش، هر دم رسول الله بود

کی نشاد از من به هر بیتم، رسول الله بود

        قوت بازوش در عالم، رسول الله بود

از سرور و فَرحَتَش، خُرّم رسول الله بود

آنکه  مداحش خدا، همدم، رسول الله بود

گر کسی همتاش باشد ، هم رسول الله بود

[بند دوم]

مثل گلهای جنان در کوچه‌ات خاشاک وخَس‌

در نگاه صولتت سیمرغ بنماید مگس

مرتضیٰ مشکل گشا، باب الأمان، فریاد رس

        چون نقیبان بر درت، جن و ملایک پیش و پَس

سام نزد شوکتت کاهیده تن از یک عدس

ای به غیر از مصطفیٰ نابوده  همتای تو کس

بسته بر مهر تو خالق  مهر حورالعین و بس

ظاهر و باطن به اخلاق پیمبر مشترک

بیعت تو نقد ایمان منافق را محک

کی بود مثلت کسی از ماه گردون تا سَمَـک

        پیش گلزار عطا یک برگ گل، باغ فدک

نیست در اعجاز ذات بی مثالت هیچ شک

مهرۀ مهر از گلوی صبح  بر نارد فلک

گرنه از مهر تو آید صبحِ صادق را نفس

ذرّه¬ی خاک نجف تابنده تر از مهر و ماه

نسخه[ی] حبّ شمـا داروی امراض گناه

بگذرد از قصر زینه به یک پیک نگاه

        طعنه زن بر بوی مشک و زعفران، گردد گیاه

ای که باغِ خُلد بهرِ خادمت، آرامگاه

کارْوانْ سالارِ جاهت ، گر کند  آهنگِ راه

چرخ را بر دست پیش آهنگ بندد، چون جَرَس

ای که در دستت عنانِ ابلقِ لیل و نهار‌

چون رسد دست دگر بردستِ دستِ کردگار‌

روز میدان نبرد ای سید دُلْدُلْ سوار

        کس ندارد غیر تو در حکمتت رب اختیار

نزد خدّام شمـا، زال و نریمان بی وقار

با شکوه و  صولتت، دستان  نیاید در شمــار

وز  پر  عنقای مغرب کی شکوه آرد مگس

در مبارز سرنگون پیشت یلانِ نامدار

از نهیب خنجرت بگریخت مرحب سوی نار

باب خیبر بر دو انگشت شمـا در کار زار

        کم زیک موری به میدانِ وغا، اسفندیار

خوب می داند فلک کاری چه کرده ذوالفقار

با شکوه و صولتت، دستان نیاید در شمـار

وز پر عنقای مغرب کی شکوه آرد مگس                         

طالبان دهر خودها را به سیم و زر کِشند

تاجران بهر تجارت از صدف گوهر کشند

در جهان زیر فلک جایی که جمله سر کشند

        شیعیان را خادمانت جانبِ کوثر کِشند

سالکان کوی تو خاک نجف در بر کشند

ور شکوهت  را به میزان معانی برکشند

از ره خفّت کم آید بوقبیس، از یک عدس                           

شد منوّر بر فلک از نور أَسمـای تو، مهر

گِرده[ی] نان است از خوانِ کَرَمهایِ تو، مهر

از ضیای خود به اقلیمت صف آرای تو مهر

        کی نماید رو به پیشِ رویِ یکتایِ تو، مهر

سرنگون پیش تو چرخ پیر شیدایِ تو، مهر

کیست با قَدْرَتْ، سپهر؟! و چیست با رأی تو، مهر؟!

آن زِ قَدْرَتْ مستعار  و این زِ رَأیت، مُقْتَبَسْ

پیش فهمت فرق خود بر سنگ، افلاطون زند

دم به غیر از حکم تو ذی عقل نی مجنون زند

حاتم طِی بر درت لاف سخاوت چون زند

        کوزه¬ی حکمت، ارسطو بر لبِ جیحون زند

شور اَلْحاضر به امرت در جنان، هارون زند

گر دل دریا عطایت ، موج برگردون زند

لجّه  گردون در آن گردان نماید[همچو] خس           

حق ثنا خوان تو در قرآن زروی انکشاف

پیش تو گر رستمی در دل کند، عزم گزاف

چون نه گُردان جهان ترسند از تو چون عجاف

        در سطور مِدْحَتَتْ جایی ندیدم شین و کاف

خنجر قهرت در آید از سرش تا زیر ناف

صولت  بازوت  گَــرْ  دستان بدیدی در مصاف

مرغ روحش بی گمان  از بیم بشکستی قفس            

[قطعه]

ای ستونِ کعبه[یِ] شرعِ جناب مصطفی

خسرو عالم، کریم الخاشعین، مشکل گشا

کی نَه نصرت، دست تو بوسد میان جنگها

        ذاتِ پاکَتْ زینت اسلام، بی چون و چرا

باعث فتح مبارز، صاحبِ تاج و لَواٰ

اندر آن  میدان که مردانِ سعادت¬ جوی را

از ره  مردی  عنان از دست، بِرْباٰیَد فَرَسْ

تاجِ «هَلْ مِنْ» بر سرش، گر خسرو میدان نهد

بر لب سوفار جلّاد فلک پیکان نهد

بار احسانِ اجل، قسمت به هر انسان نهد

        چشم بر خون رگ جان، خنجر بُرّان نهد

از نهیب تو به زیر تیغ، سَرْ، دَستٰان نهد

نِشتر شمـشیرِ شیران ، روی در شَرّانْ  نهد‌

چون طبیب مرگ گیرد، ساعدِ جان را مجس

جنگجو عاجز زجور گردش دوران شوند‌

زیر آب آید فلک، جنّ و ملک حیران شوند

در صف رزم، از خجالت سرنگون، گَردان شوند

        سر فروشان جهان بی دل زنقد جان شوند

مردمان بر انقلابِ بختِ خود، گریان شوند

خلقِ هفت اقلیم، گر  آن روز همدستان  شوند

از رهِ  مردی نیارد، پایِ  میدان  تو کَس                            

وقت دارد گیر بی حکم تو ای دُلْدُلْ سوار

کودکی نادان به نَزْدَتْ رستم و اسفندیار

خیره از نور تو گردد چشم اهل کارزار

        از غلاف آید برون هرگز نه تیغ آبدار

در مصافْ، افراسیاب و هم نریما[ن] شرمسار

از میان مشرق  میدان  بیایی  مهروار

رایت  دولت  ز  پیش و آیتِ  نصرت ، زِپَسْ

 سرنگون از جلوه¬¬ی تیغ تو، برق کوهسار

...  صولتت هرگز نیاید در شمـار

از فلک آید صدایِ هَلْ اَتیٰ، هم بار بار

        گنبد گَرْدان بلرزد از نهیبِ کارزار

در صف میدان، ملایک بَهر تو در انتظار

صورتی گردد  مجسّم، فتح  گوید  آشکار

لاٰ فَتیٰ اِلّاٰ عَلیٖ لاٰ سَیْف اِلّاٰ ذُوالفَقٰارْ

[بند سوم]                           

 دیگری این مرتبت کی بنده پرور یافته

سائِلت گر خواسته مس، کیسۀ زَر یافته

حُسن روح، از فیض تو، این چرخ اخضر یافته‌

        تو وصایت از خدا و مصطفیٰ دریافته

طالب یک قطره¬ی آب از تو گوهر یافته

ای سپهر عَظْمَتْ  از فرِّ  تو ، زیور یافته

آفتاب  از سایه¬ی چتر تو افسر  یافته

هر گدایِ در گهت، خود را تو[ا]نگر یافته

تخت هفت اقلیم از فیضت، سکندر یافته

چرخ از بحر کَرَم، دُرْهایِ اختر یافته

        سائلِ فلفل زتو، یاقوتِ احمر یافته

طلعتش از آستانت، شاهِ خاور یافته

ای سپهر عَظْمَتْ از فرِّ تو، زیور یافته

آفتاب از سایه¬ی چتر تو افسر یافته

گر کسی پیشت گهی یک حرفِ یکتائی زده

کی قدم بیرون، خردمندی زدانائی زده

زهد تو تکیه به زانوی شکیبائی زده

        سنگ لعنت برسر او چرخِ مینائی زده

دَمْ نَه گاهی بر سخاوت، حاتم طائی زده

هر که  اندر آفرینش، لاف بالائی زده

رفعتت  را زٰآفرینش، پایه برتر یافته                            

کی تو را داند کسی غیر از حبیب کردگار

از عنایات شمـا ای صاحب عالی وقار

چون نه چرخ پیر گردد بر مزارت، بارْ بارْ

        پایه¬ی شرع متین،[ا]ز ذات پاکت استوار

سقف گردون، بی ستون، قایم، به این نقش و نگار

از غبارِ دَرْگَهِ عرش ، احترامت آشکار

کیمیاگر نسخه¬ی گوگردِ احمر یافته 

ختم کرده بر تو صولت، دستِ نقّاشِ ازل

در همه صورت زرفعت، دست نقّاش ازل

تاکنون از روز فطرت دست نقّاش ازل

        مر تو را بخشید زینت، دست نقّاش ازل

ساخت یکتایت به حکمت، دست نقّاش ازل

بر اُمید نقشِ  رویت، دستِ نقّاشِ ازل

نقشها بر بست ، لیکن چون تو، کمتر یافته

کس نداند جز تو راز خالق عزّوجلّ

نیست غیر از مدح تو در خلق نیکوتر عمل

ذکر یوسف در ثنایت، عقل را دارد خلل

        سِرّ حقّْ دانی، توئی واقف توئی از مٰا حَصَل

از خدا جبریل را آگاه کردی بر محل

بر اُمید نقش رویت دست نقّاش ازل

نقشها بر بست، لیکن چون تو، کمتر یافته

ای که اِسمـت بر جبین عرش یزدان نقش بست

در بَلا اِسم تو، بهر حِرزِ طفلان نقش بست

احتشام مدح در اوراقِ قرآن نقش بست

        سکه¬ی ضربت به لوح قلب گردان نقش بست

زینت حُبّ شمـا بر روی ایمان نقش بست

هر که مُهرِ مِهر تو بر صفحه¬ی جان  نقش  کرد

مخزن دل را چو کانِ  زر تو[ا]نگر یافته

رتبه¬ی اَعلیٰ تو را بخشید ربّ دو جهان

چون کند وصف شمـا، همچون منِ بی خانمان

موج زن بحر عطایت از زمین تا آسمـان

        قبله¬ی دینِ [پِیُمبَر] کعبه¬ی کون و مکان

آنچه هستی خود بدانی ای مُمِدّ شیعیان

هر که  دستت را به دریا کرد ، نسبت بی گمان

رَشْحه[یِ] دست تو را دریای اخضر یافته

بهر احباب تو، داور، باب رحمت کرده باز

پرده¬های نُه فلک، خالق برایت کرده باز

عقدهای سِرّ حق، ذاتت به شوکت کرده باز

        وز برای خادمت دَرهای جنّت کرده باز

خانه¬ی خود بهر تو قبل از ولادت کرده باز

بازِ قَدْرَت  هر کجا بال جلالت  کرده باز

 بست

طائران سِدره را در زیر شهپر یافته

ای رسیدی تا خدا قبل از نبیِّ نیک خو

دشمـن جانت که شد هم آشتی کردی از او

کی رسد تا اوج توصیف شمـا این مدح گو

        برتری، از آدم و عالم به هر کاری نکو

عفو فرمودی قصاصِ خود ز مردی، کینه جو

روز فتح الباب زابر دست دریا بار تو

 بست

نسر طائر را فلک، چون بَطْ شناور یافته

اتحاد لَمْ یَزَل از تو [پیمبر] داشته

نزد خود جای تو را خلّاق اکبر داشته

سائلت گاهی نَه اُمّید از تو[ا]نگر داشته

        نی نبی مثل شمـا مونس برادر داشته

وز برای خادمانت حوض کوثر داشته

هر که  دست حاجتی بر روی  تو بر داشته

تا قیامت دست خود را  حاجت  آور یافته

خادمان درگهت اعلیٰ¬ترند از اغنیا 

از رموز حق خبر داری ز روز ابتدا

می¬کند رضوان طواف درگهت صبح و مسا

        فرّ جمشیدی گدا دارد به اقلیم شمـا

راز تو داند [پیمبر] یا بداند کبریا

ساقی کوثر، نه چندان مدح باشد مر تو را

ای زتو دریای فطرت  کان گوهر یافته

مظهر سرّ الهی نائب خیر الورا

از سواد نور اقدس زینت عرش عُلا

حور محتاج درت غلمان پا بوس شمـا

        عالم سدره چه داند چون تو باب علم را

وز نسیم لطف تو خُلد برین راحت فزا

با صفای گوهر پاک تو رضوان  سالها

خاک خجلت برجبین حوض  کوثر  یافته

بود[ه]ئی قبل از ولادت نزد سبحان سالها

شد ثنا خوان شمـا موسی عمران سالها

روز و شب کردند وِرْدَت حور و غلمان سالها

        کرد مدحت در جهان محبوب یزدان سالها

بود در توصیفِ ذاتت هم سلیمان سالها

با صفای گوهر پاک تو رضوان سالها

خاک خجلت برجبین حوض کوثر یافته

بود التجا دارم زتو ای دستگیر بی نوا

طالب خلد برین من نیستم از کبریا

ا[آ]بروی گلشن [فردوس ] از فیض شمـا

        کن مشرف از درت ما را برای مصطفی (ص)

از نجف خوشتر نباشد جنت راحت فزا

با صفای گوهر پاک تو رضوان سالها

خاک خجلت برجبین حوض کوثر یافته

ای که خود را در همه اوصاف نیکو داشته

گر عناد از تو رقیب عربده جو داشته

دشمـنانت در جهان کی مثل تو خود داشته

        سایه¬ی لطف و کرم مبسوط هر سو داشته

طوق لعنت هم برایش خالق او داشته

با خدا و مصطفی روی  تو یکرو  داشته

از خدا و مصطفی شمـشیر و دختر یافته

نی شدی گر منکشف از[وجه] تو علم و ادب

ناخدای کشتی عاصی بدریای غضب

می شود ظاهر زجودت ای شَه عالی لقب

        هریکی از جاهلان مردی به صد رنج و تعب

مجرمان را چون [ببخشد] غیر امداد تو رب

گر نبودی ذات پاکت آفرینش را سبب

تا ابد حوّا سِتَرون بودی و آدم عزب

[بند چهارم]

سابقُ الاسلام، فخرِ خاندان مصطفی

عِزّ تو در عالَمِ اسباب  شان مصطفی

چون تو سالاری ندارد کاروانِ مصطفی

        از تو روشن، اخترِ نام و نشانِ مصطفی

در دهانِ پاکِ  خود داری زبانِ مصطفی

ای معظم کعبه¬ی اصل از بیان مصطفی

قبلۀ دنیا و دین جان جهان مصطفی

زینت شرع [پیمبر(ص)] رتبه دان مصطفی

راحت قلب و جگر تاب و توان مصطفی

شد منوّر از تو مهر آسمـان مصطفی

        برسر ممبر بعالم خطبه خوان مصطفی

دیگری کی می رسد تا اوج شان مصطفی

ای معظم کعبه¬ی اصل از بیان مصطفی

قبلۀ دنیا و دین جان جهان مصطفی

خوشه چین گلشنِ عزّ تو رضوان جِنان

هر یکی محتاج فرمانت به این دُوْرِ زمان

بر شمـا کی منکشف گردو[ن] اسرار نهان

        قاسم رزق دو عالم، حاکم کون و مکان

مستفیذ از سایه¬ی افضال تو خورد و کلان

از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان

چون  نهادی لب به صورت بر دهان مصطفی

ای ثنا خوان تو از روز ازل ربّ جهان

لات باقی ماند؟ نِی، عزّی به این دُوْر زمان

مظهر سرّ خفی، ذاتت به زیر آسمـان

        یافتی معراج بر دوش [پیمبر(ص)] بی گمان پاک کردی خانه[ی] خلّاقِ عالَم از بُتان

از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان

چون نهادی لب به صورت بر دهان مصطفی

شد نه بالای زمین مشکل گشا غیر از تو کس

نا شنیده بهترینِ اوصیاء غیر از تو کس

نیست ابن عَمّ شاه دو سرا غیر از تو کس

        نی رسیده تا به عرش کبریا غیر از تو کس

هم [نَبُدْ] کشتی دین را ناخدا غیر از تو کس

ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از  تو کس

نا  نهاده پای تمکین بر مکان مصطفی

از جفای چرخ تا کی من بنالم چون جَرَس

ای ستوده مر تو را محبوب حق درهر نفس

نفْسِ ختم المرسلین خالق تو را فرموده بس

        رحم کن بر خادم دیرینه¬ات یا دادرَس

چون رسد تا اوج عِزّ و احترامت بوالهَوَس

ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از تو کس

نا نهاده پای تمکین بر مکان مصطفی

هر عَدُو در رزم گه از خنجرش قبرش [شکافت ]

بر فلک جلّاد چرخ از هیبت عدلت شتافت

اوج اعزاز شمـا کی دیگری از حق بیافت

        نشتر تیغ جلالت سینه¬ی گردان [شکافت ]

شمـس بهر تو بساطی از شعاع نور یافت

تا سپهر شرع زو  پر نور شد هرگز نتافت

چون  تو روشن تر مَهی بر آسمـان مصطفی

چون رَوَد پیش دگر از درگهت این خیر خواه

ای که محتاج عطایت هر گدا و پادشاه

خود بداند شرع عزّ و جاه تو ای دین پناه

        پرتو اِجلال تو سایه فکن بر مهر و ماه

گر نخواهی عاصیان را هم نیامرزد اِله

[رهروان] عالم تحقیق  را نابوده راه

بی  زمین بوس درت بر آستان مصطفی

[قطعه]

این مسبع از برای خود نه پیدا کرده¬ام

منصفی بر توست جا کردم که بیجا کرده¬ام

فکر مضمون عُلا از فکر اَعْلی کرده¬ام

        بهر تو یک هدیه شاها [من] مهیّا کرده¬ام

از جهالت آنچه ممکن بود آقا کرده¬ام

گرچه در عالم به اقبال تو شاها کرده¬ام

‌‌

آنچه حسّان  کرد  روزی  در زمان مصطفی

[گر]دنم بود آنچه کردم لیکن ای آقای من

جز سکوت اینجا ندارم هیچ یارای سخن

واحدی در وصف خود بعد از خدای ذوالمنن

        لافتی را کِی مناسب، وصف این پیر کهن

‌‌ چون کنم وصفت، ستوده مر تو را ربّ زَمَن

لاف مداحی درین حضرت نمی¬آرم زدن

ای ثنا خوان تو ایزد  از زبان مصطفی

نیست ممکن مدحتت من طی کنم بر این سخن

بهتر از فرّ هما در کوچه¬ات زاغ و زغن

چون کند ادنی گدایْ، وصف سلطان زَمَن

        کس نداند عزّ تو غیر از خدای ذوالمنن

سرنگون از بهر تسلیم شمـا چرخ کهن

لاف مداحی درین حضرت نمی¬آرم زدن

ای ثنا خوان تو ایزد از زبان مصطفی

پایه¬ی شرع محمد در جهان از تو قوی است‌

بهر ردّ هر بلا هر کس به نزدت ملتجی است

جز شمـا ای نور ایزد سرپرست بنده کیست؟

        جمله احکام شمـا در خلق حکم احمدی است

غیر امداد تو کاری کی برآید تا بزیست

عرض  حاجت بر تو حاجت نیست میدانی که  چیست؟

حال اخلاص من اندر خاندان مصطفی

[عزّ] تو حق [می‪]شناسد  در جهان یا حق پرست

تو عنان ابلق ایام داری زیر دست

از همه بالاتری ای حاکم بالا و پست

        دشمـنان دین احمد را تویی، دادی شکست

دیو پر آشوب را قبل از ولادت کس نَبست

رفعتت  بالای امکان صورتی  نا ممکن است

وَرْ بُوَد ممکن، بُوَد تاب  و توان  مصطفی

می¬ستاید حق تو را بر احسن الاوقات تو

باعث خوشنودی ایزد همه عادات تو

حکم رب العالمین هر امر بالاثبات تو

        آنچه خواهی می¬رسد از سامع دعوات تو

نیست جز خالق کسی داننده¬ی حالات تو

از زبانِ  خلق بر ناید صفات ذات تو

ور برآید دور نَبْوَدْ از زبان مصطفی

نیّر برج عدالت صاحب جود و سخا

خدمت درگاه خود شاها عنایت کن مرا

تا بنالد زیر گردون این گرفتار بلا

        افتخار هر دو عالم قبله¬ی حاجت روا

بهر حق دستم بگیر ای دستگیر دو سرا

منت خلقم به جان آورد لطفی  کن شَها

وارَها  از منّت خلقم  به جان مصطفی

رحم فرما [ا]ی شه کونین بر پیری ما

بشنود آن کیست جز تو التجای این گدا

بارِ احسانِ دگر منظور کی باشد مرا

        آمدم از بس که تنگ از جور چرخ پر دَغا

خادم خدّام درگاهت رَوَد اکنون کجا

منت خلقم به جان آورد لطفی کن شَها

وارَها از منّت خلقم به جان مصطفی                                          

درد عصیان مونسم گردید در پهلو[ی] من

گریه و زاری، غم و رنج الم دلجو[ی] من

جز عطایت نیست بهر این مرض داروی من

        معصیت شد بهر راحت تکیه¬ی زانوی من‌

  کرد پیش کبریا شرمنده شاها خو[ی] من

روی رحمت بر متاب ای کامِ [جان]  از روی من

حرمتِ جان [پیمبر ] یک نظر کن سو[ی] من

[بند پنجم]

دارم امّید عطایت یا امیر المؤمنین

خلق محکوم رضایت یا امیر المؤمنین

چون کند انسان ثنایت یا امیر المؤمنین

        خسرو کنعان گدایت یا امیر المؤمنین

پیش خود حق داده جایت یا امیر المؤمنین

ای ستوده  مر خدایت یا امیر المؤمنین

خوانده نفس مصطفایت یا امیر المؤمنین

قادری بر فعل خود، داری جهان را زیر حکم

برّ و بحر و وحش و طیر و باغ و صحرا زیر حکم

سر به سر اهل کُنِشت اهل کلیسا زیر حکم 

        قدسیان بالا[ی] چرخ، انسان به دنیا زیر حکم

کلّهم غیر از نبی و حق تعالی زیر حکم

سر کشان  دهر را آورده سرها زیر حکم

بازوی [خیبر ] گُشایت  یا امیر المؤمنین

نا رسیده در نجف از پیلی پشّه را گزند

کفش تو بهر سعادت عارفان بر سر نهند

سکّه[ی] ضرب کَرَم از بهر عالَم، سودمند

        از حرم کمتر نباشد درگهت ای حق پسند

سالکان از ابتدا ممنونِ احسان تواَند

خازنان کان دریا کیسه¬ها پُر ساختند

روز بازار سخایت یا امیر المؤمنین

ذرّه¬های ارض را جود تو اختر می¬کند

دست پرفیضت گدا[یی] را سِکندر می¬کند

قطره[ای] را در صدف مهر تو گوهر می¬کند

        کیمیای کفش[پا] یت سنگ هم زر می¬کند

پاسبانی بر مزارت، شاهِ خاور می¬کند

بس که لعل اندر دل کان، خاک بر سر می¬کند

از دل  دریا عطایت یا امیر المؤمنین

می¬زنم حرفی نه فکر بی نوایی می¬کنم

[گه] نظر بر خود گهی بر پارسائی می¬کنم

با گروهی بر مزارت جبهه سائی می¬کنم

        من کنون شکریّه¬ی حاجت رَوایی می¬کنم

مثل بلبل در نجف نغمه سرائی می¬کنم

[با ]  همه از  دَرْ[گه] لطفت گدایی می¬کنم

ای همه شاهان گدایت یا امیر المؤمنین

بهر ترقیم صفات ذات تو با صد حَشَم

چون نبی از وحی خدا پرسیده هم

خلق محتاج شمـا ای صاحب جود و کرم

        آفریده کاتب تقدیر این لوح و قلم

از علم حق آموختی، گفته نعم

[با]  همه از دَرْ[گه] لطفت گدایی می¬کنم

ای همه شاهان گدایت یا امیر المؤمنین

 عاقلی را چیزی از ماضی نشاید کرد یاد

در حضوری صورت مخفی نشاید کرد یاد

در عروج بخت خود پستی نشاید کرد یاد

        [نا] گذشته را ز کج فهمی نشاید کرد یاد

قرب چون حاصل شود دوری نشاید کرد یاد

وز نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد

پیش خُلق جان فزایت یا امیرالمؤمنین

از شمـا در عالم فانی بنای عدل و داد

حیدر و کرّارِ میدان، صفدر یوم الجهاد

آمدم بر درگهت شد خاطرم بالله شاد

        هم یکی از خادمانت داد از دستش نداد

بنده‌ی معبود «اِلّا» دستگیر کل عباد

وز نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد

پیش خُلق جان فزایت یا امیرالمؤمنین

کیستی؟ داند خلیل ای سیّد ذی جود بس

بر فلک پیش نبی در ساعت مسعود بس

مِهر، از بهر تو باز آمد زمغرب زود بس

        سرد شد از آب لطفت آتش نمرود بس

از زبانت کَلْمه[ی] حق کبریا فرمود بس

آنچه عیسی از نَفَس می‌کرد رمزی بود بس

از لب  مُعجز نمایت یا امیرالمؤمنین

ای مُمِدِّ هر دو عالم محسن مور و مگس

ملتجی خود می‌شناسد رتبه‌ی فریاد رس

کی مقابل می‌شود از کوه جاهت یک عدس

        کی نصیری را خدایی هست جز ذات توکس

مدح تو فرزند مریم می‌کند در هر نفس

آنچه عیسی از نَفَس می‌کرد رمزی بود بس

از لب مُعجز نمایت یا امیرالمؤمنین

کشته‌ی شمـشیر تو در بدر اعدا لاتُعَد

فوج اسلام از تو در صفین خواهان مدد

قلعه‌ی خیبر شکستی کافران را کرده رَد

        فتح شد جنگ حنین از برکتت بی جدو کَد

آیه‌ی تطهیر طمغای تو روشن تا ابد

خاطر همچون  من شوریده خاطر کی کند

وصف ذات کبریایت یا امیرالمؤمنین

 در تجلّی خاک پایت از ثریا برده راه

رفعتت قبل از همه تا عرش اعلی برده راه

از عنایات شمـا تا چرخ، عیسی برده راه

        نزد جاهت کس در این دنیا نه شاها برده راه

اوج و زهد و اِتّقایت هم زِ هَر جا برده راه

با همه بالانشینی عقلِ کلّ نابرده راه

پیش شادُرْوانِ رایَت یا امیرالمؤمنین

عالِم اسرار ربانی ز روی عزّ و جاه

مدح تو در عالم فانی ز رو[ی] عزّ و جاه

حاصل آیات قرآنی ز رو[ی] عزّ و جاه

        در همه اوصاف، لا ثانی ز رو[ی] عزّ و جاه

من چه گویم خود تو می‌دانی ز روی عزّ و جاه

آنچه تو شایسته[ی] آنی ز رو[ی] عزّ و جاه

کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

خوانده خالق مر تو را همنام خود ای دین پناه

از ازل محتاج فرمانت زماهی تا به ماه

هر کلام پاک تو مشتقّ زِ آیات اِله

        قدرت اعجاز تو بی مثل غیر از اشتباه

آرزو[ی] خدمتت دارد مَلَک شام و پگاه

آنچه تو شایسته[ی] آنی ز رو[ی] عزّ و جاه

کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

کی ستاید مر تو را همچو من یک بوالهوس؟

بود مدّاحت حبیب کبریا در هر نفس

گر بداند مر خدا داند تو را یا دادرس

        چون کند مدح سلیمان از زبان خود مگس؟

نیست یکتا در صفت بعد از نبی غیر از تو کس

مدح گر  شایسته[ی] ذات  تو باید  گفت   بس

کیست تا گوید ثنایت یا امیر المؤمنین؟

راحت افزا از نسیم لطف تو خاشاک و خس

گر کسی خاک رواق مرقدت کرده است مس

چون کنند اوصاف تو این شاعران بوالهوس

        از برا[ی] ما غریبان بس تویی فریاد رس

شد زفضل کبریا در خلق آن عیسی نَفَس

مدح گر شایسته[ی] ذات تو باید گفت بس

کیست آن  گوید ثنایت یا امیر المؤمنین؟

جز جنان گو بهر رضوان نیست مأوایی دگر

آن مقامی دیگر و این است ملجایی دگر

در خیال رفعتت اینجاست سودای دگر 

        پیش حق الا نجف دارد شرفهایی دگر

خلق را رأی دگر داریم، ما رأی دگر

گر بُدی بالاتر از عرشِ برین جای دگر

گفتمت  آن جاست  جایت یا امیرالمؤمنین

بهر ختم مرسلین آمد براق خوش سِیَرْ

آنچه دیدی بر فلک شاها تویی داری خبر

از برای عَظْمَتَتْ ای سیّد عالی گُهر

        تو رسیدی تا خدایت از نبی هم بیشتر

از پس قوسین، دست حق برون آمد زِ دَر

گر بُدی بالاتر از عرشِ برین جای دگر

گفتمت آن جاست جایت یا امیرالمؤمنین

در کلامُ الله دیدم ذکر کردار تو را

دیده آدم بر فلک نوری ز انوار تو را

می‌شناسد خالق دارِیْنْ اسرار تو را

        کی بیابد دیگری در خلق اطوار تو را

جز خدایت کس نفهمد عدل دربار تو را

فهم  انسانی چه داند عزّتِ  کار تو را

آفرینش  بر نتابد  بار  مقدار تو را

[بند ششم]

حقّْ تعالی در کتاب خود ثنا خوان شمـاست

خادمت جبریل، میکائیل دربان شمـاست

سایه‪ی فضل الهی زیر دامان شمـاست

        از کلام حقّْ هویدا صورت شأن شمـاست

بر سر فرزند آدم بار احسان شمـاست

ای که فرمان قضا موقوف فرمان شمـاست

دَوْری  دورانْ فلک، دَوْری ز دوران شمـاست

 من نمی‪گویم که فکر من به مدّاحی نکوست

خاطرم در خدمتت از چشم و جان و لحم و پوست

چون ضیای روی پاکت را خدا دارد نه دوست

        در همه حالت زحضرت ما را امّیدْ، عفُوست

آنکه قربان شد به نامت، خالقش خرّم از اوست

آفتابی کآسمـان در سایه‪ی اقبال  اوست

پرتو[یی] از لَمعه[ی] گوی  گریبان شمـاست

حامل وحی خدا را ذکر تو اعمال اوست

مبتنی با رأی حق آرای تو افعال اوست

ماه خوش طلعت که اختر در بغل یک خال اوست

        شادمان از لطف فیضت هست کان بر حال اوست

مشتری کان، قرب زهره وقت مدح خال اوست

آفتابی کآسمـان در سایه‪ی اقبال اوست

پرتو[یی] از لَمعه[ی] گوی گریبان شمـاست

کس نه غیر از مصطفی مثلت شَها ذی رتبه‪ایست

درد عصیان را کَرَمها[ی] تو کافی نسخه‪ایست

بحر ذخّار کَرَم نزد تو حقّا چشمه‪ایست

        مدح تو راحت فزا از بهر دل آزرده‪ایست

جرعه‪ی آب ولا بهتر زکوثر جرعه‪ایست

چشمه[ای] کز وی محیط آفرینش قطره ‪ایست

قطره[ای]  از لُجّه‪ی دریای احسان شمــاست

نیست کم از خُسروی آن را که [کو]یت مسکن است

از شهنشاهان گدا[ی]  آستانت احسن است

مدح خوانت زین سبب حاتم درون مدفن است

        دور بودن از مزار شاه بهتر مردن است

سایه‪ی فضل خدا اینجا به زیر دامن است

آنچه گردون را بدو  چشم جهان بین روشن است

جز تو  قرصی نیست آن  هم فضله[ی]  خوان شمـاست

قدرت ما ینبغی از فضل حق حاصل تو راست

کبریا گر نیستی لاکن علی نام خداست

ذات پاکت غیب دان جز[ء] و کل چون کبریاست

        جز خدا آنچه بگویم من تو را شاها، رواست

گر نگویم من علی الله را این هم خطاست

گوهرِ  کاندر ضمیر  کان  امکان  قضاست

صورت اظهار آن  موقوف فرمان  شمـاست

خُلد پیش درگهت از مرغزاری بیش نیست

بر درت شاهنشهی از خاکساری بیش نیست

در بزرگــــی کس ز  تــــو در خلــــق، آری بیش نیســــت‌        چرخ جز یک زینه‪ای  با این وقاری بیش نیست

از جلال و احتشامت شهریاری بیش نیست

آنچه  از  وی عالم امکانْ غباری بیش نیست

صورت ده چندِ آن  رکنی ز ارکان شمــاست -

   از طیور آمد بلا بر گردن اصحاب فیل

زینت خلد برین و افتخار سلسبیل

چون کند انسان به مدح ذات پاکت قال و قیل

        مولدت را کی نگه دار نه؟ ربّ بی عدیل

در مصیبت از برای هر کس و ناکس کفیل

پیر مکتب خانه‪ی ابداع یعنی جبرئیل

با همه ذهن و ذکا طفل دبستان شمـاست

مظهر شیء عجابی ای یَد رب جلیل

نوح می‪داند چه کاری کرده[ای] در رود نیل

وصف ذاتت چون کند همچون منِ عبدِ ذلیل

        مرجع سر خفی هستی تویی بی قال و قیل

شد زامداد شمـا ممنون منّت هم خلیل

پیر مکتب خانه‪ی ابداع یعنی جبرئیل

با همه ذهن و ذکا طفل دبستان شمـاست

منسلک با هم چگونه گوهر مضمون کنم

نیستم سحبان که چیزی ما حصل موزون کنم

مثل تو جویم کجا چون مدحت بی چون کنم

        در تلاشِ لعلِ وصفت چون جگر را خون کنم

در ثنایت بسکه حیرانم چِسان اکنون کنم

نسبت ذات  تو  را  با اوج گردون چون کنم؟

زان که اوج او حضیض قدر دربان شمـاست

حکم امر و نهی تو شاه و گدا را آیتی است

آنچه فرمودی همه اهل ولا را آیتی است

وِردِ اِسمَـت بندگان کبریا را آیتی است

        وصف ذاتت ساکن ارض و سمـا را آیتی است

ذکر تو وقت رقم در مدح، ما را آیتی است

هر کجا در مجمع قرآن خدا را  آیتی است

از  کمال  فضل  و رحمت  خاص  در شان شمـاست           

شاه خاور ایستاده بر درت مثل گدا

وِرْدِ تو دارند انسان و ملک صبح و مسا

از طبقهای فلک هر دم همی آید صدا

        طوف مرقد چرخ گردان می‪کند از سالها

انقلاب دهر برگردد زحکم تو شَها

قُبّه‪ی نُه چرخ را چون دانه بر چیند زجا

مرغ [تعظیمی]  که او  بر بام ایوان شمـاست

مظهر اسرار رب العالمین نورِ اِله

شد زجور آسمـانِ نیلگون حالم تباه

لطف فرما پیش تو هستیم[نالان]  دادخواه

        ذات پاکت مجمع اوصاف با صد عزّ و جاه

بهر حق بنگر به سویم ای شَهِ عالم پناه

بنده‪ی بیچاره کاشی از  دل و جان، سال و ماه

روز و شب  در خطّه[ی] آمل ثنا خوان شمـاست

تا بنالد لهوی صد پاره دل شام و پگاه

تنگ آمد از جفای دهرِ بی بنیاد آه

مهر کن بر ما غریب از بهر محبوب اِله

        از شمـا فریاد دارد این غریب رو سیاه

از برایم نیست دیگر درگهی ای دین پناه

بنده‪ی بیچاره کاشی از  دل و جان، سال و ماه

روز و شب در خطّه[ی] آمل ثنا خوان شمـاست

آفتاب چرخ بطحی ماه گردون حجاز

 آنچه هستی و شرف دارند اهل امتیاز

رحم کن ای عیسی دوران به رب کارساز

        سرور کون و مکان شاهنشه بنده نواز

پیش تو فریاد آوردم بفرما سرفراز

بر در دولت سرایت روی بر خاک نیاز

با دل پردرد بر امّید درمان شمـاست -

تحفه[ی] جانم به نزد شاه مردان داشتن

هر زمان شاید نظر بر مهر سبحان داشتن

راز دل کی می‌توان پوشیده از جان داشتن

        مور را خشخاش بر خوان سلیمان داشتن

هست لازم اتکا بر فضل یزدان داشتن

درد پنهان پیش درمان چند بِتْوان داشتن

عاقلی نَبْوَدْ زِ درمان درد پنهان داشتن

[بند هفتم]

چرخ پیر از خدمت دیرینه شد ذی احترام

عِزّ درگاه شمـا اعلی‌تر از دارالسلام

فرش با اندازش از عرش است برتر، لا کلام

        کاه کویت هست از ریش سفید این نیلفام

سایه‌ی فضل الهی بر سر مرقد مدام

تا نجف شد آفتاب دین و دنیا  را مقام

خاک او دارد شرف بر زمزم و بیت الحرام                                

آستان بوس مزار اقدست هر خاص و عام

شد زمین از برکت پا[ی] شمـا عرش احترام

مهر و مه در پاسبانی [ایستاده] صبح و شام

        ساکنان چرخ حاضر بر درت بهر سلام

پیر گردون کی نگردد سرنگون اینجا مدام

تا نجف شد آفتاب دین و دنیا  را مقام

خاک او دارد شرف بر زمزم و بیت الحرام

کرده[ای] آگاه از توحید رب العالمین

هر کسی داند تو را از بهر خود حبل المتین

عزّ درگاه شمـا بالاتر از عرش برین

        چون نگردد در طواف روضه‌ات روح الامین

مرقدت شاها زیارتگاه جمله مرسلین

کعبه‌ی اصل است بی شک نزد ارباب یقین

زانکه دارد عُروةُ الوثقای  دین[دَرْ وِی]  مقام

وقت جنگ از خوف شمـشیرت نلرزد چون زمین

مهر افلاک شجاعت صاحب فتح المبین

انتَ مولایی حبیبی مقتدایی بالیقین

        قوت بازوی تو داند پَر روح الامین

قدرت خلّاق عالم نَفْسِ ختم المرسلین

آفتاب آسمـان دین، امیرالمؤمنین

والی مُلک ولایت حاکم دار السلام

کرده[ای] از حکم رب العالمین انجام وحی

شد زاقبال شمـا زیر فلک اِتمام وحی

فتح غَزْوات نبی داند تو را صمصام وحی

        چون نه برآید شها از ذات پاکت کام وحی

مُهر کردی بر نگین قلب هر کس نام وحی

مبطل بنیاد بدعت مفتی  احکام وحی

حاکم  دین [و]  شریعت دافع  کفر و ظلام

این چنین گشتی نه هرگز در جهان انجام وحی

کی نه بر آید زدست ربّ اکبر کام وحی

شد زتو ای نور حق در خلق استفهام وحی

        کرده‌ای با صورت احسن توئی اتمام وحی

در جهان از باعثت گردید روشن نام وحی

مبطل بنیاد بدعت مفتی احکام وحی

حاکم دین [و] شریعت دافع کفر و ظلام

مالک دنیا تویی ای سیّد کون و مکان

زیر گردون هم نشان خلق بودی بی نشان

عالم امکان ندیدی کس در این دُوْرِ زمان

        از ظهورت در وجود آمد وجود انس و جان

آمدی آدم، زمین پیدا شدی نی آسمـان

سایه‌ی  لطفت  به معنی گر نبودی در جهان

صورتی بودی جهان از راه معنی  ناتمام                                              

سایه‌ی اِفضال خالق سیّد عالم پناه

مستمند مهر تو خورشید گردون بارگاه

رتبه[ای] دارد به پیشت نی ملک نی [پا]دشاه

        باعث امن خلایق مخزنِ سرّ اِله

بر زمین نقش سُم [اَسبت] مزیّن‌تر ز ماه

ای سریر سروری  آورده  از جاه تو جاه

وی  جهان آفرینت  برده  از نام تو نام

نزد خدّام تو جمله شیخ و شاب از ذرّه کم

در شجاعت رستم و افراسیاب از ذرّه کم

بر درت این گنبد خضرا خضاب از ذرّه کم

        پیش ابر جود تو شاها سحاب از ذرّه کم

بود نزدت مَرحَبِ  خانه خراب از ذرّه کم

بر  سریر  احترامت آفتاب از ذرّه کم

بر  زمین احتشامت  ذرّه خورشید احترام

بهر شاهان جهان کُحلُ البصر خاک قدم

از گدا[یی] چون بانجامد ثنای ذی کرم

چادر مهتاب فرش درگهت با صد حَشَم

        چون کند این [بی] بضاعت مدح سلطان اُمم

جبهه سا، جنّ و ملک بر آستان محترم

بر  سریر احترامت آفتاب از ذرّه کم

بر  زمین احتشامت  ذرّه خورشید احترام

از ازل داری به هر کاری ز خالق مصلحت

کامل الانسان تویی دور از تو جمله منقضت

عاجزم الحقّ به توصیف و ثنا و محمدت

        چیست قرآن یک بیاض مختصر در منقبت

حق [شناسد] یا نبی تو کیستی در مرتبت

باشکوه شقه و  دستار  و رکن منزلت

تاج جمشیدی چه  و تخت سلیمانی  کدام

چار سو از آتش غم دود افغان می‌رود

مستمندی کی زِ درگاهت پشیمان می‪رود

بانگ عدلت از زمین تا عرش یزدان می‪رود

        لطف کن برمن که از سوز درون، جان می‌رود

از درت هر غمزده خرمان و شادان می‪رود

آنچه در  تکریم و تعظیم  سلیمان می‪رود

اندکی بود آن هم از تعظیم سلمان تو وام

عیسی گردون بداند اوج اعزاز تو را

هر چه گویم وصف تو باشد کم ای معجز نما

دیگری کی می‪رسد با جاه تو جز مصطفی

        با خدا هر دم پی کشتی ایمان ناخدا

بسکه حیرانم شَها آدم مثالت از کجا

نسبتت با سائر عالم  خطا باشد خطا

گوهر پاکیزه جوهر  را چه نسبت با رُخام

ابن عمِّ احمد مرسل، ولی کبریا 

سر بلند از تو اذان، تسبیح خوانت انبیاء

از زمین تا آسمـان همتای [جسم تو] شَها

        اختر زهد و طهارت ماه چرخ اتّقا

چون نگردد عقل ما حیران به اوصاف شمـا

مثل تو چون  مصطفی، صورت نبندد عقل را

معنی ایمان ما  این است روشن و السلام

از ازل ربّ دو عالم دوست می دارد تو را

خوانْدْ مر خالق تو را عیسی نفس، از ابتدا

قادری بر گردش دوران، ز مهر کبریا

        بی رضایت، ذرّه[ای] گاهی نمی‪جنبد زجا

بر من مسکین، مریضِ جرم لطفی کن شها

پیرو [تدبیر ]  تو پیوسته تقدیر قضا

نَنْهَدْ  از رویِ ادب، بیرون ز فرمان تو  گام

انت مولایی، طبیبی، یا شفیعَ المُذْنبین

فَانْتَظِر  وَ ارْحَمْ بر این مسکین و مغموم و حزین

از تو امّید شفاعت چون ندارم بالیقین

        لِلْحُسین و للحسن للبنتِ ختم المرسلین

درگهت بابُ الاَمان از بهر جمله مؤمنین

زائران روضه‪ات  را بر در  خُلد برین

میرسد  آواز «طِبتُمْ فَادْخُلُوها خالِدین»  

منبع: مجله میراث شهاب